قسمت قایق اگر گم گشتن و بشکستن است
کنج ساحل یا که در طوفان، چه فرقی میکند...؟
آریا / چارده شب
قسمت قایق اگر گم گشتن و بشکستن است
کنج ساحل یا که در طوفان، چه فرقی میکند...؟
آریا / چارده شب
برای مذهب عاشق، حرام، قالب شد
بیا که دیدن چشم سیاه، واجب شد
ثواب زهد نبردیم و عشق وسوسه کرد
و تازه قصّه ی ما با گناه، جالب شد
خلاف سنّت پیشین چنان شنا کردیم
که سرنوشت کم آورد و عشق؛ غالب شد
«دلم هوای تو دارد»؛ کلید مشکل هاست
بر این عقیده دلم ماند و عشق، کاسب شد
نترس و بر هدفت آریا، مسلّط باش!
همیشه آنکه هدف را شناخت، طالب شد
22/09/1391
با من نمان، ولی به کسی اعتنا نکن
باشد نمان، ولی هدفت را جدا نکن
جان را قسم به مهر و وفای تو داده ام
جان مرا به پای دروغی؛ فدا نکن
دل خوش نکرده ام به کسی که دروغ بود
دلخوش نشو، به عشق کسی اتّکا نکن
عقل از سرای عشق و وفا بهره ای نبرد
آن را برای کشتی دل؛ ناخدا نکن
حتّی اگر خدا بشود سدّ راهمان
کافر نیَم! ولی به خدا اقتدا نکن
آه آریا، کمی به خودت آی و فکر کن
عاشق نمیشود دل سنگش، دعا نکن
(آریا – زمستان 1391)
تمام حرف مردم را اگر خوب است، باور کن
دو روز دیگرت را هم بدون عاشقی سر کن
نمی مانی به هر صورت، من این را خوب می دانم
ولی این شعرها را هم، به دستت گیر و آخر کن
بیا جام مرا بشکن، بگو هرگز نمی نوشی
و حال زار مجنون را، از این هم نیز بدتر کن
مرا دیوانه میخواندی، مرا تفریح می دیدی
بیا چشمان زارم را، برای خنده ات تر کن
ولی حیف است، می میرم! فقط یک دفعه ی دیگر
برای عاشقم بودن، دوباره «خیر یا شر» کن
11/11/1391
ای «پری» چیزی بگو، بگشا دو لعل پاک را
خوب کن حال دل پژمرده ی پرچاک را
دردهایت سهم من، تنها تو خوش باش و بخند
دل ندارد طاقت آن چهره ی غمناک را
اژدهای حبس در «البرز»، غرّش میکند
با خماریِّ نگاهت خواب کن «ضحّاک» را
شهر را آشوب کن، افسانه ای دیگر بساز
شهر خیلی کوچک است آشوب کن افلاک را
با «دلت» کاری بکن امروز بی شب سر شود
نقض کن قانون «عقل» و قوّه ی ادراک را
آریا را یاد کن، عاشق شو و فریاد کن
پاک کن از نفرت و تزویرِ عالم، خاک را
16/10/1391
کی میاید باورت را بار دیگر باورم؟
کی شفاعت میکنی حاجات چشمان ترم؟
از همان روزی که بیرون کردیَم از میکده
درخودم می دیدم این را که ز یادت میبرم
با دلی پر درد میگردم طواف عشق را
با لباس عاشقان شاید نرانی از درم
من نبودم لایق پردیس عشقت، ساقیا!
شعله ی سوزان دوزخ هم زیاد است از سرم
زندگی را باختم تا با حریفان ساختم
من به امّید قماری نو و دستی دیگرم
آریا را تاب این دنیای پر تزویر نیست
چشم در راه وداع روزهای آخرم
08/11/1391
مارا به دیدن گُل رویت نصیب نیست
دیگر دل غریب تو با ما قریب نیست
درجمع عاشقان و خرابات بی کسان
حرفی بجز حکایت مکر و فریب نیست
دنیا عوض شده، به کسی اعتماد نیست
دارد علاج؛ درد دل امّا طبیب نیست
چشم تو میکِشد به خودش هر غریب را
تقصیر چشم های پلید رقیب نیست
مغروری از خدائیت و بی خدائیت...
هرکس که بود مثل تو میشد، عجیب نیست
یک روز می رُبایمت از چنگ ابرها...
آخر کسی به «شهرخدایان» نجیب نیست!
______________________
6/11/1391
ای کاش که میشد ز تو دل کند و گذر کرد
بی یاد تو یک شب که نه، یک ثانیه سر کرد
شمعی که به جمع دگران سوخته باید
تصویر تو را از سر شوریده به در کرد
حتّی اگر از هجر تو خود لطمه ببینم
گاهی جهت خواسته خوبست خطر کرد
ای کاش که پوشیدن چشم از تو روا بود
چشمی که تنم را ز غم جور تو تر کرد
من بی خبر از عشق و غم حادثه بودم
افسوس که افسون تو در قلب اثر کرد...
(آریا. چارده شب)
هرروز، نگاه تو مرا سیر نکرد
رویای مرا، زمانه تعبیر نکرد
احساس تو را به من، نگاهم هرقدر
در چشم تو خیره گشت، تفسیر نکرد
عشق تو دل خراب را داد؛ شراب
خود کرد خراب و بعد، تعمیر نکرد
خون کرد دل شکسته ام را آخر
کاری که هزار بار، شمشیر نکرد
احساس تو را دروغ، پنهان میکرد
هرچند که ذرّه ایش، تأثیر نکرد
هرروز دلیل میرسد، پشت دلیل
احساس تو بی دلیل، تغییر نکرد
(آریا. 24/12/91)