و عطر ها
قاتلین بی رحم غرور
خاطراتی را که شاید هیچ عکسی
هیچ یادگاری
هیچ منظره و هیچ آدمی برایت یادآور نشود را
یک عطر بی رحم زنده می کند
تا جان از غرورت بگیرد... .
آریا/
و عطر ها
قاتلین بی رحم غرور
خاطراتی را که شاید هیچ عکسی
هیچ یادگاری
هیچ منظره و هیچ آدمی برایت یادآور نشود را
یک عطر بی رحم زنده می کند
تا جان از غرورت بگیرد... .
آریا/
از امروز، یک روح یاغی شدم
که از جسم و جان تو خواهد گریخت
تنَت طعمه ی هرزه گان می شود
به تاوان آن آبرویی که ریخت
من از هرکه هم نام تو، می بُرم
و از هرچه از توست، دل می کنَم
برو با همان ها که جانِ تو أند
چه می خواهی از جان این بی جَنم؟
چه می خواهی از جان من، روح مرگ؟
عذاب شب اوّل قبلِ قبر
منم کودک کندذهن کلاس
تویی حلّ مشکل ترین درس جبر
جوابی که هرگز نخواهی رسید
سوالی که در ذهنمان نقش بست
که بین من و تو، در این رابطه
چه کس زودتر عهد خود را شکست
کجا، کِی، چرا دل بُریدی ز من؟
که نفرت به دیوار آویختی
کجا از تنت روی گردان شدم
که با هرکه شد، روی هم ریختی
کجا دیر کردم برای نجات
که این غدّه اینقدر بدخیم شد
کجا بحث مان هسته ای می نمود
که لب از لبِ بوسه تحریم شد
مگر تا کجا خاطرت بال زد
که از جفت پیرت، جدا مانده ای؟
مگر چند نوبت به خاکی زدیم
که از مانده ی راه، وامانده ای
کجا قید کردیم در عهدمان
که هرجا دلت را زدم، رد شوی
عجیب است! خود دین عشق آوری
خودت هم در این کیش، مُرتد شوی
«کجا» های بی رحم را بی خیال
برو ای پری روی هرجائی ام
نه دیگر امیدی به برگشتن است
نه دیگر مهم است تنهائی ام
از امروز، یک روح یاغی شدم
دگر مرد رویای تو نیستم
که در شوق شیرینی بوسه ای
به امّید لب های تو نیستم
خودم ختم این ماجرایم، نخواه
برایم تو هم صحنه سازی کنی
به بازی گرفتی غرور مرا
که با دیگران، عشق بازی کنی
برو عشوه را جای دیگر بریز
درِ این دکان، تا ابد کرکره َست
همان ها که در خاطرت آرزوست
برای من کهنه تر، خاطره َست...
آریا صلاحی
منطق بی نقص این دنیا زِ هم پاشیده است
زندگی آن نیمه ی پرآب را بلعیده است
من به هر ابری نظر بستم مگر نازل شود
از دیار ما گذشتست و سپس باریده است
بس که از هر سجده ای، شیطان برایم ساختند
من یقین دارم خدا، ابلیس را بخشیده است
یا من آدم نیستم، یا از ازل «آدم» نبود
آن کسی که سیب را از باغ حوّا چیده است
می شناسم این نگاه خیره در دیوار را...
مادرم درد مرا در شعرها، فهمیده است
من که از دنیا فقط «بَد» دیده و بَد گفته ام
بیت هایم زیر وزن دردها پوسیده است
بعد از این ویرانگی، یک روز هم خواهد سرود
شعرهای خوب را، آن کس که «خوبی» دیده است...
آریا صلاحی
قسمت قایق اگر گم گشتن و بشکستن است
کنج ساحل یا که در طوفان، چه فرقی میکند...؟
آریا / چارده شب
رفتم از این خونه، دنیا رو سرم آوار شد
جنگ سوّم تـو جهان ذهن من بیداد کرد
باز هم زندونی افکار بی مورد شدم
این اسیرُ باید از ذهنیَتش آزاد کرد
من به این دنیای خودکامه یکم بدبین شدم
که بهم دستور میده تا منم «باشه» بگم
ظاهراً هرچی سر جاشه، ولی معلوم نیست
آخرش آشوب ها این نظمُ می پاشه به هم
زندگی شعراشو «نو» کرده که من سردرگُمم
مثل «نیما» خارج از وزنه، ولی تـو قافیه
چاییو دم کن، یکم دنیامُ تسکینش بده
واسه ی آرامشم یک استکانم کافیه
کافیه، هرچی، به هر کی، هرکجا، رو میزدم
هر مسیری جز تو رفتم، آخرش دیوار شد
از دلیل مبهم برگشتنم چیزی نپرس
رفتم از این خونه، دنیا رو سرم آوار شد
دل به دریایی زدم که عشقمو از من گرفت
خاطراتم طعمه شد، تسلیم امواجش شدم
من یه عُمره دورم از عطر خوش آرامشت
چاییو دم کن که خیلی وقته محتاجش شدم...
آریا صلاحی
«چهارپاره» یکی از قالب های جدید شعر پارسی محسوب می شود که آغاز آن را می توان دوره ی مشروطیت، و اوائل قرن بیستم میلادی دانست. آنچه که امروزه از آن به عنوان شعر چهارپاره یاد می شود، در حقیقت مجموعه ایست پیوسته از چند دوبیتی با معنای منسجم و در وزنی یکسان که برخلاف «دوبیتی»، مصرع نخست هر بند لزوماً قافیه ندارد. (امّا می تواند هم داشته باشد)
به گفته ی برخی این قالب در حقیقت در موازات با «انقلاب ادبی» در ایران، و با الهام از شعر فرانسوی، و بخصوص شعر ویکتور هوگو به وجود آمده است، امّا در مورد اینکه نخستین سراینده ی چهارپاره در ایران دقیقاً چه کسی است، اختلاف نظر هایی وجود دارد. برخی «رشید باسمی» را با چهارپاره ی «هواپیما»، نخستین سراینده ی چهارپاره می دانند، برخی دیگر «ملک الشعرای بهار»، و برخی نیز «ابوالقاسم لاهوتی» را. امّا به هرحال از معروفترین شعرایی که در این قالب طبعآزمایی کردهاند میتوان از فریدون توللی،، فریدون مشیری، مهدی سهیلی و پرویز خانلری یاد کرد.
در دهه ی اخیر، چهارپاره رواج بسیاری پیدا کرده و شاعران زیادی چهارپاره سروده اند که از معروف ترین های آن ها می توان به «علیرضا آذر» اشاره کرد. چهارپاره همچنین قالب رایج ترانه سرایی حال حاضر ایران می باشد.
آریا صلاحی/
همه چیز آن شب اتّفاق افتاد
که دو چشم سیاه، جادو کرد
که همان دستِ اوّل بازی
برگ های برنده را رو کرد
همه چیز آن شب اتّفاق افتاد
که منِ خام، در هوس می پُخت
که حجاب از نگاه من دزدید
روح آن پیکر حدوداً لُخت
به خدای خودم قسم خوردم
که جز او هیچ آرزویم نیست
بخدا جز همین بُت مغرور
هیچکس قدّ خُلق و خویم نیست
با سری داغ، سمت او رفتم
«او» تنی داغ تر، شبیه تنور
بی هوا، بی خبر، به سوی خطر
مثل ماهی، به سمت طعمه و تور
هرچه در سر نداشتم هرگز
مثل یک توده در سرم افتاد
همه ی مهر او، شبیه یقین
در دلِ نیمه کافرم افتاد
برق چشمش خدا و چشمش شد
معبد نا-خدای خورشیدم
هرچه می گفت، باورش کردم
هرچه می خواست، می پرستیدم
کور بودم، ندیدم آن ساحر
به خداوند خویش، بی دین است
هر که از عشق گفت، خواهد کُشت
رسم جادوگرانِ زن، این است
ساحره، بُت، خدا... هرآنچه که بود
از یقینش به باورم کم کرد
تا مرا مبتلا به عشقش دید
رفت و جادو نکرده سِحرم کرد
رفت و با هر قدم، قدم رفتن
کوه، کوه از غرور من، کم شد
آنکه شیطان ترین خدایم بود
با تمام وجود، «آدم» شد
یک قیامت، درون من بارید
از نگاهی که برق صاعقه بود
رفتنش، انتهای «الرَحمان»
«چشم هایش، شروع واقعه بود»
آریا صلاحی
(مصرع پایانی: تضمین از علیرضا آذر)
تا مرا یادست او در قصّه مان بد بوده است
در بدی بین همه مردم، زبانزد بوده است
خود مرا دعوت به دین عشق کرد و رفت و شد
اوّلین پیغمبری که خویش، مُرتد بوده است...
[آریا صلاحی]