من از آن روز شدم نیمه ی هر ناکس که
نیمه ی گمشده ام نزد کسی پیدا شد...
آریا/
من از آن روز شدم نیمه ی هر ناکس که
نیمه ی گمشده ام نزد کسی پیدا شد...
آریا/
خر بودم و در سادگی ام غرق شدم
این آب، فقط الاغ-ماهی کم داشت...
آن ها / صندوقچه مرد مرده / آریا
سرد است شب، سرد است رفتارت
این آخر راه است، امّا خوب
داری بغل می گیری ام انگار
هرچند کوتاه است، امّا خوب...
تسلیم حُکمَت، چشم می بندم
با این که از دست تو دلگیرم
بعد از شکنجه، سال ها حسرت
دارم به دستِ «عشق» می میرم
امشب تو با پای خودت دیگر
نزدیک خواهی شد به من، ناچار
من، تو، تبر، زنجیر، وقتی تنگ
یک لحظه جنگ تن به تن، ناچار
چشمان جادویی، لبانی سرخ
در گرمِ این حالت، نمی میرم
این شعله ها را دور کن از من
دارم درونم «شعر» می گیرم
مثل پریزادی شدی امشب
در لختِ این ده کوره ی بی برگ
خیلی هوس کردم تو را یک بار...
دارم پشیمان می شوم از مرگ
گُر کرده ای در خاطرم بی رحم!
از دلبری هایت کمی کم کن
پای گیوتین، اشک می ریزی؟
جلّادِ من! خود را مصمّم کن
این مسئله پایان نخواهد یافت
یک عشقِ خنثی، ضرب در «تردید»
یک لحظه وا کن چشم-بندم را
باید تو را یک عمر دیگر دید
از ابرها ، تردید می بارد
لعنت بر این احوالِ بارانی
می خواهی ام یا نه؟ نمی دانم
می خواهمت یا نه؟ نمی دانی
وقتی خیالت را نباید داشت
اوضاع از این بهتر نخواهد شد
هرطور می خواهی جدایش کن
این سر، برایم سر نخواهد شد
با حرف آخر می کِشم بیرون
از «ماجرای عشق» پایم را:
نفرین بر آن مَردی که می گیرد
در قلبِ بی رحم تو جایم را...
گیوتین / آریا
باج را امروز از کیسه ها نمی گیرند
از مغزها می گیرند
هنوز هم هرکس باج ندهد
شلاق می خورد... .
آریا صلاحی
نفس بکش...
نفس بکش تا زندگی کنم
بگذار روزی را ببینیم که این خوار شدن ها می میرند
نفس بکش که اگر نباشد
من لای هوای مسموم این جهان کثیف، خفه می شوم
تو نمی خواهد هیچ کاری کنی
این همه جان کندیم که تا ابد لگدمال پوچ یک جبر بی احساس باشیم،
می دانم...
اصلاً بگذار صدبار دیگر، هزار بار دیگر، جسد آرزوهایمان
بی رحمانه میان لاشه های تلاش بپوسد و با بغض های بعد از این، تجزیه شود
امّا باز نفس بکش
بُریده ای،
و چه توقّع احمقانه ای بود اگر می گفتم؛ چرا؟
امّا باز به خاطر من هم که شده نفس بکش
آخر مگر فاصله ی من، بدون نفس های تو، چقدر است
تا چهارپایه ی چوبی زیر حلقه ی طناب؟
نفس بکش
نکِشی، می شکنم
باز هم بکش، بگذار تا همه بدانند؛
تاوان بی گناه ترین ها، مرگ تدریجی است
برایم نفس بکش،
حتّی اگر قرار است من هم جز این نشوم
حتّی اگر قرار است خورد شدن، تا ابد سرنوشت آینه ها باشد
نفس بکش، حتّی اگر بیش تر از این ها «شکستن» پیش رو داریم
شکستی
عمیق تر نفس بکش
امّا سرت را بالا نگه دار
پر غرور!
مهم نیست برای چه چیز
تاجایی سرت را بالا نگه دار، که خود خدا هم خجالت بکشد
بگذار کفر بگویم
فدای سرت، امّا
«نفس» هایت را از من نگیر
مگر من جز همین «هوای پاک» از جهان چه نصیبم شده است؟
پدر
مادر
(آریا)
سیلی که پشت همین شهر، خفته است
طغیان تا ابد آماده ام، بیا
نزدیک فاجعه ی سر رسیدنم
تا اتّفاق نیفتاده ام، بیا...
(آریا صلاحی)
با آرزوهای ترک خورده
تـو بند، هم سلّول نامردا
وقتی جوونیمونو گم کردیم
از غصّه ی نون شب فردا
این سهم ما از زندگیمونه
نسلی که هم آغوش غم ها شد
فوری نمک بارونمون کردن
تا زخم دلهامون یکم وا شد
درد یه دنیا تـو دلم حبسه
باور کن از شادی نمی نالم
تا چشم وا کردیم فهمیدیم
لشکر کشیده واسمون عالم
رنگای شاد رو لباسامون
سرخ و سیاهه، مثل این تقدیر
از دخترای تا ابد محروم
تا پسرای پیر بی تقصیر
ما نسل آهنگای غمگینیم
هم بغض فریادای تـو سینه
از بس که خُرد و خوارمون کردن
دیگه کسی ما رو نمی بینه
درد یه دنیا تـو دلم حبسه
من، از سرِ خوشی نمی نالم
تا چشم وا کردیم فهمیدیم
لشکر کشیده واسمون عالم...
آریا / مجموعه ترانه یک عنکبوت مُرده
دیکتاتور من و داستان های دیگر . مجموعه داستان کوتاه . ویراست دوّم
زمستان 1393 / کتابخانه مجازی ایران / کتابناک
لینک دانلود از کتابخانه مجازی ایران
دشمنانم به دوست می مانند
دوستانم به مُردنم راضی
و تو که با من و همین اوضاع
گفته بودی همیشه می سازی...
آریا / صندوقچه مرد مُرده
شمارههای صفر کمیکهای دیسی در سپتامبر ۲۰۱۲ به پیشینه کاراکترهای این شرکت و ارائه کمیکهایی تکقسمتی با شماره ۰ از عناوین منتشر شده پرداخت. این کمیک به دوران جوانی دیک گریسون، چگونگی تبدیل او به رابین و همکاری اش با بتمن پرداخته است.
برای اجرای فایل CBR میتوانید از برنامه ComicRack استفاده کنید،
همچنین اگر از سیستم عامل اندروید استفاده میکنید برای خواندن کمیک میتوانید
برنامههای Perfect Viewer یا ComickRack را دریافت نمایید.
(پی نوشت: این ترجمه مربوط به سال 90 و برای سایت فانتزی کمیک بود :) )
دنیا یک پیچیدگی مبهم بود
که هر انسانی در آن،
به اندازه ی عظمت سردرگمی اش
خود را توجیه می کرد
و «من»
متوهّمی سرگردان
که جایی میان دیروز و فردا
نعش بی جانِ امروزش را می جست...
آریا / مرگنامه ی مرد نمُرده
هرگز نتوانستم درک کنم آن زیبائی را که می گویند
در خال لب و چال گونه است
نمی دانم،
این چیزها اگر هم زیبا باشند،
من درکش نمی کنم
تنها می دانم که همین نزدیکی ها
جایی
کنج همین خنده های شیطنت آمیز
یا در آذرخشِ برق نگاه هایت
یا شاید میان شعله های سوزان تنت
چیزی پنهان شده
که می توان نامش را گذاشت:
«زیبائـی»
آریا /
خوش بحالِ شما که خوشحالین / زندگی رو «درست» می بینین
بهترین حالِ من زمانیه که / تازه فک می کنین غمگینین
من نتونستم و نمی تونم / زندگی واسه من خیالی بود
توی لیوانِ لب پریده ی من / نیمه ی پُر، همیشه خالی بود
من صدای سکوتِ بغضامم / درد نسلی که اصلشو گم کرد
با یه لشکر، امید سرخورده / به غرور خودش تهاجم کرد
من یه تاریخِ رو به تکرارم / تخت جمشیدِ سوخته تــو درد
کشوری که تموم ثروتشو / آخرین شاهِ رفته، جارو کرد
بچّگی مَم که هرچی فلسفه بافت / به خیال بقیه، نِق نِق بود
من یه مُرده َم که باورش نشده / تـــو جهنّم، نمیشه عاشق بود
من یه کولی بی پناهم که / یه نگاهم بهش نمیندازن
حال اون خونه ای رو دارم که / رو خرابش یه برج می سازن
منو کشتن که صیدشون نپَره / تیکّه ی گوشت، طعمه ی کوسه
بی گناهی که پای دار نرفت / ولی بالای دار، می پوسه...
آریا. ا. صلاحی
ابتدا ذهنت شروع میکند به سوال پرسیدن از خودش؛
«چرا که نه؟ ... چرا اینطور؟ ... چرا آنطور نه؟ ... چه کسی گفته که...؟»
پرسش هایی که مثل بغض فرو می دهی
چون از ابرازشان می ترسی
و همین ها غدّه ای می شوند بزرگ، ناشی از عقده های کوچک
بعدها به خودت جرئت می دهی با کسانی که فکر میکنی شبیه توأند هم کلام شوی
بعدها که می بینی تعدادتان کم نیست، شهامتت برای ابراز بیشتر می شود،
تا جایی که به تز دادن در فضای مجازی می انجامد... .
ذهنت تو را به خیلی از باورهای گذشته ات بدبین می کند
مدّتی تنها به دنبال یافتن جواب منطقی برایشان هستی
همین می شود که با کمی «کمی... کمی...» مطالعه،
و بعد هم فلسفه بافی های خودت
شروع می کنی به توجیه خودت
و رفتارت
و کارهایت...
این همان مرحله ایست که دست میزنی به گلچین کردن باورهایت
برای هرکدامشان که وابستگی داری منطق می یابی،
و هرکدام هم که به مزاجت خوش نمی آید،
یا برایت دست و پاگیر است را به باد سخره می گرفته و حذف می کنی...
مدّتی که می گذرد،
می بینی، نه!
باز هم با عقل جور در نمی آید...
مشکوک می شوی به همه چیز... و بیزار از همه چیز...
آن وقت است که می گویی؛ هیچ چیز درست نیست،
درست و غلطی وجود ندارد،
هیچ چیز وجود ندارد،
پوچی...
درست همینجاست که بدبین می شوی به هرکه آن باورها را به خوردت داده بود
به هرکه آن باورها را دارد...
و این؛ سرآغاز لجاجت است با هرچه که آن ها دارند،
از هرچه که کوچکترین ارتباطی با آن ها داشته باشد متنفّر می شوی...
عاشق هرچیزی می شوی که بر «ضدّ» آن هاست
«هرچیزی»...!
حالا به «هرشکلی» که می خواهد باشد...
درناخودآگاه، برایت مهم تنها «ضدّیت» است؛ ناشی از «لجاجت»
در خودآگاه فکر میکنی؛ «منطق»
از چهارچوب ها بیزار می شوی
چرا که دنیای آن ها را دنیای چهارچوب می بینی
و مدام دم از «آزادی» می زنی...
آزادی ای که حتّی خودت هم به مفهومش شک داری،
و به «پیشرفت»
و مفهومش...
زشت و زیبا در نظرت عوض شده اند،
همه چیز برایت مفهوم دیگری دارد،
و آن مفهوم دیگر – تنها – معکوسِ مفهوم باور قبلی خود توست... نه حقیقت!
با خودت می پنداری، حالا که باورهایت حقیقت نداشته اند،
پس بی شک «حقیقت» یعنی هرچه که مخالف آن ها باشد...
حالا دلت می خواهد چیزی را بخوانی؛ که گذشته ات را نقض کند
چیزی را بشنوی؛ که گذشته ات را سرکوب کند
چیزی را ببینی؛ که کوچکترین شباهتی به گذشته ات نداشته باشد...
این مثل اینست که از کودکی به تو گفته باشند؛ «ماست قرمز است»
بعد خودت درک کنی که قرمز نیست!
آن وقت هرکس که بگوید؛ «ماست آبی است» اسطوره ات می شود،
می شوی روشنفکر،
می شود دانای کُل...
و آن ها هم که می گفتند قرمز است؛ مشتی عقب مانده ی کوتاه فکر
حالا آن عقب مانده حتّی اگر بگوید زمین گرد است،
و این روشنفکر بگوید مستطیل
تو می گویی مستطیل است
«زمین مستطیل است!» «به یک چیز جدید فکر کنید...»
«خودتان را از بند باورهای قدیمی و کرم خورده که می گفتند گرد است رها کنید...»
«تازه ببینید... متفاوت بیندیشید...
زمین، مستطیل است...»
حتّی یک لحظه هم شک نمی کنی که اصلاً ماست، شاید سیاه باشد،
شاید زرد
خدا را چه دیدی؟
شاید هم سفید...
__________________________________________
بخشی از متن «مرگنامه ی یک مرد نمُرده» / آریا. ا. صلاحی